2 Comments

  1. 1

    مجتبی لبافی

    “به شما می گویم اگر دانه ی گندم که در زمین می افتد نمیرد، تنها می ماند: اما اگر بمیرد، ثمر بسیار می آورد.”(1)
    “… در ژرف ترین نقطه ی زمین، در رستاخیز یاران و رفتگان، در محشر این رودهای خروشان، به حرمت عشق و این تن های خون فشان. چشمان اثیری به رنگ آسمان که از پنجره بیرون را تماشا می کنند…
    که عشق را به هستی هدیه داده اند!
    می دانی چیست که از امتداد ریسمانی معلق و آویزان در هوا تا نگاه پر اشک و لبخند جاودانه ی مادری کشیده می شود و از منظری رو به آسمان چون طرحی در ذهن می ماند؟
    می دانی چیست راز نگاه پر شرم ستارگان آسمان و این روح غمگین که در همه ی هستی شناور است؟
    می دانی راز تن درآور این قافیه ی “ویران و ایران” را که جسم تکیده اش سال هاست به هرسو که می شود تیر می کشد؟
    می دانی؟! هه! یاوه می گویم! می دانی و خوب می دانی راز رفتن و ماندن را!
    مرتضی! “ای خاموشی لطیف، شعر سرشار”!…”(2)
    1- انجیل یوحنا، باب دوازدهم، آیه 24- کلام آغازین رمان برادران کارامازوف
    2- تکه یی از متن “در جستجوی عشق” بیست و پنج اردیبهشت نود وهفت

  2. 2

    علیرضا

    زنگ در خورد. من شستی رو زدم و لای در اتاق رو باز کردم . عمو اسی رو از لای در نیمه باز حیاط تشخیص دادم و ذوقی کودکانه سرشارم کرد. کدوم بچه بود که عمو اسی رو با طنازی هاش و بازیگوشیهاش دوستش نداشته باشه. دیگه از لحظه ای که گفتم کی بود تا مامان که جلدی چادر کرد و هراسون خودشو در حیاط رسوند تا صحنه خزیدن عمو از لای در به داخل و یله کردن خودش لب باغچه و پوشوندن صورتش لای دستاشو، بعد، …بعد ، صدای بلند بلند گریه کردن دو نفرشون که از طول حیاط و دالون راهرو عبور کنه و به من برسه، اینا ، اولین تصاویر مرگ در ذهن کودکانه من بودند. مامان ربابه که من حتی درک درستی از مریض بودنش نداشتم مرده بود!!! مگه اون مریض بود!؟ مگه درد داشت؟ چرا از پا ننشسته بود؟ چرا چهره اش هیچ وقت درد نداشت ؟ چرا از درد شکایت نکرده بود؟ چرا همیشه، همیشه به غایت مهربون بود و لبخند میزد؟ چرا مث وقتایی که ما مریض میشدیم، بد اخلاق و بی حال نشده بود؟! مامان ربابه سوای زندگیش که همیشه برای کودکانه من نمادی از محبت و امنیت بود ، حالا مرگش به من یاد داده بود که دنیا اینقدر رفتنیه، اینقدر که انگار اصلا لازم نیست از رفتنش غصه ات بشه. اونجوری که مامان ربابه غصه اش نبود. و من گریه های مامان و خاله ها رو دیگه نمیفهمیدم. ضجه های دایی از سفر اومده ام رو تو چهلم مامان ربابه که خودشو تمام قد روی مزارش انداخته بود، نمیفهمیدم. حتی ناراحتی خاله کوچیکا رو هم نمیتونستم بپذیرم. حتی،… حتی نبودن مامان ربابه برام ناراحت کننده نبود . من باور کرده بودم که مامان ربابه مرگ رو دوس داشت و از اون غصه اش نشده بود پس چرا باید من ناراحتش میشدم. فقط صافی و گرمای خونه ای که دیگه از دست رفته بود و نگاه ها و لبخندهای دلگرم کننده و مهربونی که دیگه نمیدیدیشون منو به حال خودم غصه دارم میکرد.
    یادمه خوابهایی که مامان از دیگرون تعریف میکرد که مامان ربابه رو دیده بودن توی گلستون و خوشحال و خندون ، من کاملا باورم میشد و خودمو تایید میکردم. مامان ربابه مرده بود ، اما نظم خدا در جهان جاری بود ، و چیزی که از همه چی مهمتر بود این که مامان ربابه راضی بود. اون از مردنش راضی بود و جاش بهتر شده بود. و همین برای من بس بود.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق متعلق به آنلاین نیوز می باشد.