4 Comments

  1. 1

    مرتضی لبافی

    مطلب خانم خواجوی را با ولع و اشتیاقی وصف‌ناپذیر خواندیم. خاصه این که از درج آخرین مطلب ایشان مدت‌های مدیدی گذشته بود. حقیقتاً وجود ایشان برای ما “لواسانی‌ها” غرورآفرین و فخرآور بوده و با عنایات حضرت حق زین‌پس نیز تا سال‌های سال خواهد بود. علاوه بر لذتی که از خواندن نثر وزین و مایه‌دار و سبک دل‌نشین نوشته‌های ایشان حاصل گردید، در ذهن حقیر نکاتی چند را نیز یادآور ساخت که دریغم آمد عزیزان مخاطب از آن‌ها بی‌نصیب بمانند. با این امید که این “حواشی” خدای‌ناکرده “متن” فاخر ایشان را زیر سوال نبرده و موجب ملوث نمودن آن نگردد.
    1 ــ در همان سطور آغازین، پس از معرفی والدین معظم ایشان، کاشف به‌عمل می‌آید که “از دو کس دارد نشان این نیک‌‌پی”. تابه‌حال تصور بر این بود که صرفاً پدر ایشان اهل علم و فضل بوده‌اند. حال آن‌که معلوم گردید مادر مکرم‌شان نیز از خانواده‌یی اهل علم بوده و عمدتاً به‌همین دلیل باتوجه به ظرف تاریخی و نسبت به همگنان، از سطح بالای فرهنگ و هنر برخوردار بوده‌اند. سلام و درود ما و غفران الهی نثار روح پرفتوح هر دوی آن دو بزرگواران باد.
    2 ــ در بند دیگری از نوشته‌ی ایشان، خاطره‌یی از خانم “اسماعیل‌بیگی” آموزگار کلاس ششم ابتدایی خود نقل فرموده‌اند که: “ایشان [یعنی خانم خواجوی] دختر خوبی است ولی یک عیب دارد و آن هم این است که خیلی خجالتی است”. سپس خودشان در جمله‌ی معترضه‌یی مرقوم فرموده‌اند: “قابل‌نوجه نوجوانان امروزی که عموماً اصلاً خجالتی نیستند”.
    بنده با پوزش عمیق از خانم خواجوی و معلم بزرگوارشان جسارت نموده و قول را این‌گونه تصحیح می‌نمایم: “ایشان سراپا حسن هستند، اما چشمگیرترین حسن ایشان همانا “تواضع” است” و سپس جمله‌ی معترضه را این‌گونه می‌نگارم: “قابل‌توجه نوجوانان امروزی که عموماً “متواضع” نیستند”.
    تأکید می‌کنم اشاره‌ی آشکار خانم خواجوی در مورد “عاجز بودن در زبان‌آوری و سخنوری” نیز به‌طور قطع و یقین از همین صفت “تواضع” ناشی می‌شده که کماکان ادامه دارد. خاطرمان هست در جلسه‌یی که به اتفاق دوستان، افتخار حضور در کانون گرم خانواده‌ی معزز ایشان را داشته و در محضر زوج بزرگوار درحال کسب فیض بودیم، خانم خواجوی در برابر سوالات مستقیم ما حتی، در قریب به اتفاق موارد با امساک تمام پس از اشاره‌ی مختصری به‌سرعت رشته‌ی کلام و تفصیل سخن را به آقای میرفضائلیان واگذار می‌نمودند. ناگفته نماند تا آن‌جا که ما کشف کرده‌ایم!! این صفت تواضع، بی هیچ کم‌وکاست به فرزندشان آقای دکتر احمد میرفضائلیان نیز انتقال یافته است. چرا که همیشه خودشان را صرفاً “کاتب” معرفی می‌نمایند، درصورتی که ما می‌دانیم و خوب هم می‌دانیم و ایشان نیز خوب می‌دانند که ما می‌دانیم!!
    3ــ پس از انقلاب 57 بسیار شاهد بوده و هستیم که ادای فریضه‌ی نماز در کوی و خیابان و کوه و دشت، چه به شکل جماعت و چه به صورت فرادی برپا گردیده و می‌گردد. قضاوت در مورد این که این عباد خدا تاچه حد در این امر اخلاص داشته و یا نعوذبالله، خاکم بر دهان، اندک ریایی نیز در نظرشان بوده و هست؛ با خدای احد و واحد می‌باشد. اما اقامه‌ی نماز پیش از انقلاب در ملاء عام، خاصه در ایالات متحده، قطعاً و قطعاً نشان از ایمان عمیق قلبی خانم خواجوی و تقید مطلق ایشان به شعائرالله بوذه است. به‌نظر حقیر، ‌این که عبادت آن‌روز ایشان، مقبول درگاه حق افتاده باشد قریب به یقین است.
    4 ــ خانم خواجوی در ادامه‌ی خاطرات، ضمن شرح‌حال خود در دوران کودکی و نوجوانی، با ذکر محله‌یی که در آن ساکن بوده و دبستان و دبیرستان‌هایی که در آن تحصیل نموده‌اند، به توصیف مختصر خیابان “ری” پرداخته و به کوچه‌های منشعب و محلات آن اشاره می‌نمایند و حقا که در عین اختصار، توصیفاتی زنده و جان‌دار است. همین اشارات سبب شد تا بسیاری از قطعات منظومه‌ی بلند “خانم زمان”، اثر ارزنده‌ی شاعر فقید تهرانی‌الاصل محمدعلی سپانلو در ذهن تداعی شود. این منظومه متشکل از قطعات ظاهراً مستقلی ست که در قالب نیمایی سروده شده. وزن آن، یکی از بحور نیمایی ست که بر پایه‌ی فعولن فعولن فعولن… فعول قرار دارد. موضوع و محور اساسی کتاب و این منظومه‌، ” شهر تهران” بوده و این نکته که شاعر نیز ساکن خیابان “ری” بوده است موجب شد با خواندن خودنوشت خانم خواجوی، علاوه بر حسّ شکوه نوستالوژیک، اطمینان حاصل شود که این “توارد” موجب زیبایی مضاعف نوشتار ایشان گردیده است. و بنده هر چه از لذت حاصل از این زیبایی‌ها بگویم حق مطلب را ادا ننموده‌ام.
    عنایت بفرمایید به قطعاتی از منظومه‌ی مذکور و ملاحظه بفرمایید چقدر به توصیفات خانم خواجوی نزدیک است:
    …محلات افسوس‌ها و جوانی…
    که دروازه‌اش پرده‌ی رنگ‌وروغن‌نگار است
    و یک تکه آواز در گنجه‌ی چوب گردوی تهران
    و یا “کوی آصف” و یا “آب منگل”

    تو از “تخت طاووس” تا “جام جم” صاحب تخت و جامی
    تو از “سهروردی” به “میدان فردوسی” و”پیچ سعدی” به دنبال تندیس‌های کلامی
    تو پی‌جوی پس‌کوچه‌ی زادوبوم خودی “آب منگل”، “شتردار”، “آصف” …
    …شنیدی و دیدی که هر چیز در جای خود نیست
    که این کوچه‌ی “آبشار” است بی آب / وین کوی “دردار” بی در
    و “دروازه‌ی غار” بی غار
    و “دروازه شمران” تلاقی‌گه شش خط بی‌قواره، که راهی به “شمران” ندارد
    پل آهنینی که مرسوم از یک “پل چوبی” مرده دارد
    …خیابان مواج “حافظ” که با وزن مستفعلن در فراز و نشیب است
    و پل‌ها چنان بیت ترجیع، طی می‌کند چامه‌های گذرگاه‌ها را
    که از شرق تا غرب در گیروداری غریب است…
    محلات منسوخ طهران
    شب “خندق” و مغرب “ارک”
    سپیده‌دم “عودلاجان”
    شب “سنگلج” ظهر “بازار”
    و یلدای مردم‌کش “چاله‌میدان”
    خانم خواجوی تحصیلات سال آخر متوسطه را در دبیرستان “آزرم” (حضرت زهراع فعلی) واقع در خیابان خورشید (همایون ناطقی) گذرانده‌اند. درمورد این خیابان نیز بد نیست تاریخچه‌ی مختصری ارائه گردد، چرا که بعید می‌دانم هیچ خیابانی به اندازه‌ی این خیابان از زمان احداث تابه‌حال تغییرنام داده باشد.
    در تهران عصر ناصری، طبق نقشه‌های رسم شده در آن زمان، به‌طور مثال نقشه‌ی نجم‌الدوله، از وجود این خیابان هیچ اثری نیست. به جای این خیابان و حواشی آن، اراضی و باغ وسیعی متعلق به امین‌الدوله و مشهور به “پارک امین‌الدوله” مشاهده می‌گردد. این زمین وسیع، از جانب جنوبی به خیابان دروازه‌ی دوشان‌تپه (مجاهدین فعلی) حدفاصل نقطه‌یی که اینک شهرداری منطقه‌ی 13 قرار دارد تا سه‌راه ژاله؛ جانب شرقی آن امتداد خیابان سادات (17شهریور فعلی)؛ جانب غربی خیابان دروازه شمیران از سه راه ژاله تا خود دروازه شمیران (نزدیک ایستگاه فعلی مترو و معروف به میدان “چه کنم”) و ضلع شمالی آن اراضی خالصه‌یی بود که بعدها در زمان سلطنت پهلوی اول، در مرز آن خیابان شاه‌رضا (انقلاب فعلی) احداث گردید. البته در این پارک، قسمت‌هایی جزیی نیز قرار داشت که ازجمله متعلق به ورثه‌ی حاج شیخ علی و حاج ملاعلی کنی بود و قسمتی کوچک‌تر که یکی از قراول‌خانه‌های قزاقان محسوب می‌گردید. بعدها ــ که هرگز تاریخ دقیق آن برای نگارنده معلوم نگردید ـــ پس از فوت امین‌الدوله و تقسیم و تفکیک اراضی باغ مذکور، این خیابان به شکل خطی نیم‌دایره از دروازه‌ی دوشان‌تپه به دروازه شمیران احداث گردید و از همان ابتدا به “حمزه تاش” موسوم شد. علت این نام‌گذاری را در منابعی که می‌شناختیم، نتوانستیم بیابیم. البته در همین محدوده‌ی پارک امین‌الدوله، بنابر ضرورت راه‌داشتن قطعات تفکیک‌شده، خیابان‌ها و کوچه‌های بسیاری احداث گردید که مشهورترین آن‌ها عبارتند از: مازندران، زرین‌نعل، دربند و فخرآباد.
    ظاهراً اولین نقشه‌یی که در آن نام “خورشید” به جای نام “حمزه تاش” بر این خیابان دیده می‌شود، نقشه‌یی است که در سال 1309 شمسی ترسیم گردیده است. یکی از ورثه‌ی وثوق‌الدوله معتقد است “خورشید” نام ندیمه‌ی اصلی بانو “فخرالدوله” بوده و از همین رو این خیابان به این نام موسوم گردیده است. نام این خیابان تا سال 1351خورشیدی کماکان “خورشید” بود تا این که در تاریخ 16 اردیبهشت 1351، علی‌اصغر منتظرحقیقی و مهدی رضایی دو تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق در حالی که بسته‌هایی به همراه خود داشته و مسلح بودند در تور یکی از اکیپ‌های عملیاتی کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری به سرپرستی ستوان علاءالدین جاویدمند قرار می‌گیرند.
    پس از درگیری مسلحانه، منتظرحقیقی از پا در آمده و مهدی رضایی پس از کشتن ستوان جاویدمند، درحالی که مجروح بود دستگیر می‌شود. مهدی رضایی چند ماه بعد، در 16شهریور1351 پس از محکوم شدن به سه بار اعدام، تیرباران می‌گردد. از همان تاریخ نام خیابان خورشید از سوی شهرداری به نام خیابان “ستوان دوم شهیدجاویدمند” تغییر می‌کند.
    پس از سقوط سلسله‌ی پهلوی در سال 1357، هم‌زمان با تعویض نام بسیاری از خیابان‌ها و میادین، این خیابان نیز به نام خیابان “مجاهدشهید مهدی رضایی” ، تغییر می‌یابد. در سال 1360 پس از آن‌که عملاً مشخص گردید که سازمان مجاهدین چه در ماهیت و چه در عملکرد با حکومت جمهوری اسلامی هیچ فصل مشترکی نداشته و با آن عناد می‌ورزد، نام این خیابان به “شهید همایون ناطقی” یکی از بسیجیانی که در جریان جنگ ایران و عراق مفقودالاثر شده بود تغییر می یابد که این نام تاکنون بر دیوارهای این خیابان به چشم می خورد.
    با آرزوی این که این اطناب موجب تکدرخاطر مخاطبان عزیز نگردیده باشد، ضمن تحسین و تشکر از خانم خواجوی، صمیمانه مشتاق خواندن دیگر آثار ارزشمند و گران‌سنگ ایشان بوده و سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی فاضل را از خداوند متعال خواستاریم. هم‌چنین سپاس ویژه‌یی داریم از آقای دکتر احمد میرفضائلیان که در این راستا همواره یارو یاور ما بوده‌اند.

    مرتضی لبافی

  2. 2

    احمد میرفضائلیان

    استاد گرامی جناب آقای لبافی
    با سلام.
    مطالب وزین جنابعالی را در سایت در مطالعه می کنم و در حد توان بهره مند می شوم. از ابراز لطف شما نسبت به مادر و اینجانب بی نهایت مسرور و محظوظ شدم. ولی در واقع خود را لایق این صفات نمی دانم. اگرچه حسنات ذکر شده از جانب شما درباره مادر را غالبا تایید می کنم. معذلک نیک می دانم که خاطرات ایشان که من می نگارم در میان مطالب وزین و تاریخی جنابعالی و دیگر دوستان مثل فرصت استراحت (یا اصطلاحا زنگ تفریح) برای خوانندگان است و به نظر من صرفا به جهت یادداشت و نکوداشت درگذشتگان درج و ضبط می شود. با این حال تشویق نیکان و دانشمندانی چون شما دلگرمی خوبی برای ادامه کار به ما می دهد. تا بر سستی فایق آییم و با قوت بقیه مطالب ایشان را ضبط و نگارش کنیم.
    ضمنا به نقل از مادرم استاد عبدالله انوار با تغییر نام خیابان ها و معابر مخالفند و معتقدند که این کار باعث از بین رفتن ریشه و تاریخ شهری می شود. چه رسد به اینکه در چند سال اخیر شماره پلاک (یا به قول قدیمی ها کاشی) خانه ها نیز در تهران تغییر پیدا کرده است. کافی است مقایسه کنیم با دفتر نخست وزیر انگلستان در پلاک 10 خیابان داون استریت که قریب 250 سال است شماره پلاک آن ثابت است. لازم به ذکر است که اخیرا مقاله ای درباره ایشان به قلم مادرم ارسال و در سایت وزین لواسانی ها درج شده است و بقول جناب استاد دکتر مهدی محقق، استاد انوار از نظر جامعیت علوم ابن سینای زمانه اند.
    پوزش مجدد از حاشیه نویسی اینجانب با بضاعت مزجات بر مرقومه وزین آنجناب. چرا که اینجا عرصه سیمرغ است و این حقیر هم هنوز اسباب بزرگی آماده نکرده ام.
    سپاس و تشکر فراوان

  3. 3

    admin

    سلام و احترام
    دکتر میرفضائلیان عزیز اشکالات تایپی طبق دستور جناب عالی رفع گردید.
    با تشکر از حسن توجه شما.

  4. 4

    هما خواجوی

    سلام علیکم
    طبق روال گذشته حضرت استاد لبافی لطف خود را شامل حال بنده نموده‌اند و مطالبی اظهار داشته‌اند . مراقب خودم هستم که مبادا باورم شود. به قول معروف این هم از الطاف خداوند است که نزد دوستان عزت داشته باشم و الا چیزی نیستم. چرا که بقول مولا علی علیه السلام «کم من ثناء لست اهلا له نشرته و کم من …».
    البته افسوس می‌خورم عمرم را خوب استفاده نکردم. معلم دانشمند عارف پدرم بالای سرم بود. اگر ایشان در رختخواب هم بود و سوالی می کردیم بلند می‌شدند و می نشستند و جواب کامل می دادند، زمزمه مثنوی ایشان همیشگی بود ولی حالا باید به این مجلس و آن مجلس بروم تا از مثنوی مولانا بشنوم.
    حضرت استاد چقدر اشعار مرحوم سپانلو دلنشین و خاطره انگیز بود، از حسن انتخاب شما برای این اشعار متشکرم که زنده کننده خاطرات بود.
    در نوشته من از نماز صحبت کردید. ذکر این نکته را لازم می دانم که نمازم را در پارک امریکا راحت‌تر می‌خواندم تا سال‌های آخر اشتغال در دبیرستان که شرکت درنماز دارای امتیاز و نمره در ارزشیابی معلمین بود .
    در خاتمه در جواب بیانات فاخر و محبت آمیز شما ناچارم به گفته معلم خود مرحوم خانم نصرت راشد اقتدا کنم که:
    گیرم پدر تو بود فاضل
    از فضل پدر تورا چه حاصل

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق متعلق به آنلاین نیوز می باشد.